تبليغاتX
توفیق بندگی
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند..............وآنکه این کار ندانست در انکار بماند

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که از ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام، اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است، شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند، دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد، اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد، او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است این را می دانم، به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد.

برهنگی بیماری عصر ما است.

من پیرمردم و شاید که حرف های خنده آور می زنم، اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری، بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی، نترس این ده سال تو را پیر نخواهد کرد، به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود.

من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم، تو نیز تلاش بکن که حقیقتا آدم باشی...

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 15:23  توسط بهار  |