|
|
|
|
|
بسم الله الرّحمن الرّحيم
از ابتداي خلقتم چشم انتظار آمدنت بودم، خدا مرا كه مي آفريد و زمين و خورشيد و ماه و بر و بحر را، اعلام كرد كه آفرينش شما، آفرينش همه چيز به طفيلي آفرينش پنج تن است كه محور آن پنج تن، زهراست... سوختم وقتي در خانه خدا، در خانه تو، به آتش كشيده شد. من در خود شكستم وقتي در بر پهلوي تو شكسته شد. من از خشم كبود شدم وقتي تازيانه بر بازوي تو فرود آمد. اشك در چشمان من حلقه زد وقتي سيلي با صورت تو آشنا شد. من به بن بست رسيدم وقتي اهانت و توهين به خانه تو راه يافت و ... بند دلم و رشته اميدم پاره شد وقتي آوند حيات تو قطع شد. تنها يك چيز، آفرينش را بر جا نگاه داشت و آن تكيه علي بود بر عمود خيمه خلقت، ستون خانه تو. از علي خواستي كه تو را شبانه دفن كند، مقبره ات را از چشم همگان مخفي بدارد، چهل قبر مشابه! چهل قبر همسان! تو به يقين ديدي و بر خود باليدي، اما كاش بر روي زمين بودي و مي ديدي كه چگونه زمين از صلابت گام هاي علي در مقابل شكافندگان قبرها مي لرزد! واي اگر دست كسي به اين قبرها بخورد،همتان را از لب تيغ خواهم گذراند... راستي اين صدا، صداي پاي علي است، آرام و متين، اما خسته و غمگين. از اين پس علي فقط در محمل شب با تو راز و نياز مي كند. كائنات لب مي بندند تا علي بال بگشايد بر روي مزار تو...
دل شكسته تر از من در آن زمانه نبود در اين زمانه دل فرزند من شكسته تر است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 11:7 توسط بهار
|
|
||